Monday, September 11, 2006

اتاقی از آن تو


حالا که کفشهای قرمزت را
کنار این فرش بی رنگ و رو جا گذاشته ای
اشیائ کودن این اتاق هم فهمیده اند
که تو باز خواهی گشت
لیوان چای که انتظار می کشد لبهایت را
چوب رختی که با پالتوی تو شیک می کند
و صندلی که تنها افتخارش این است
که سبکی تحمل پذیر تو را
تحمل کرده است
حالا این مداد هم در دستهای من
در جستجوی شعری عاشقانه بی قراری می کند
این شعر که باید بدوی باشد
این را برگ سرخ گلدان به من گفته است
بدویتی که می دانم هر چه زور بزنم
به پای آن لحظه نخواهد رسید
که لبهای من پیدا میکند
دندانهای تو را

Wednesday, August 16, 2006


به مهکامه در مرگ عزیزش
باز مرد کولی
آواز غریبی سر داده است
شاید باید
مثل دیگران سکوت کنم
اما خودت خوب نگاه کن
مرگ رخت کهنه ای ست
که هیچ به ما نمی آید
ببین ماه امشب چه زیبا شده
او هیچ وقت
به حرف مرگ گوش نکرده
تا در هر فردا طلوع کند
میدانی؟
پروانه ها
وقتی یکی شان میرود
اشک نمی ریزند
تنها یاد می گیرند
دیگر به اسم صدایش نزنند
تو هم اشکهایت را پاک کن
و یک نفس عمیق بکش
فردا
اگر مرد کولی از کوچه ما رد شد
به آوازش خواهیم رقصید

Wednesday, July 19, 2006

دو شعر


اكنون بر دروازه هاي شهر
كودكي ايستاده است
كودكي كه رشته هاي ارغواني موهايش را
از هجوم باد
زير يقه پيراهنش پنهان كرده است
اشكهاي يخ زده اش كه بر خاك ميريزند
ميشكنند
تا هر كدام براي ابد
ستاره كوچك درخشنده اي باشند
پروانه هاي دشت
بال بال زنان
از زير ناخن هايش شهد مي ربايند
در رحم بارورش
گنجشكهاي آوازه خواني به بلوغ مي رسند
كه هر كدام آموخته اند
تا موسيقي يك مهماني را
به حجره هاي خاموش ببرند
كودكي كه زا نوهايش
از رنج سفري دور
به قژقژ افتاده است
و كف پايش
در كتاني مندرس اش
مي سوزد
اكنون در آستانه گمگشتگي خورشيد
كه بادي بي اعتنا
رنگ غروب را بر پوستش مينشاند
با كوله اي بر دوش
و قصه اي بر لب
بر دروازه هاي شهر مردد است
در كوله اش
يك كتاب دارد
كتاب را بارها خوانده است
و حالا
جاي نقطه ها و ويرگول هايش را هم از حفظ است
دوست دارد كتاب را براي مردم شهر بخواند
آخرين بار كه كتاب را بست
آن را در پارچه اي پيچيد
در كوله اش كذاشت
و به راه افتاد
حالا كه شهر
از تخدير باروت به پشت افتاده است
او بر دروازه هاي شهر مردد است
و سنگي را با نوك كتاني اش
زير پا مي چرخاند
مردد است
آخر او
از شقاوت شليك مي ترسد
.........................................
دستانت برايم آشناست
رگهاي آبي دستانت
بارها به دور انديشه ام پيچيده است
تركه هاي تكيده انگشتانت
در رديف هم
پشت به پشت هم
تناور ميشود
دست ميشود
دستي كه نوازش هايت را بارور كرده است
در پشت اين افقهاي نزديك يا دور
مرداني بارها
خواب دستهايت را ديده اند
و هر بار كه از خواب برخواسته اند
بر حقيقت همسران خود شك كرده اند
چيزي از تلاطم سحر آور آسمان
در رگهاي آبي ات جاري ست
كه دستانت را آشنا كرده است
دستانت هر بار
كه دست هم پيماني را محكم مي فشارند
تا دستي را به مهماني ببرند
به عمق ريشه هايت گواهي ميدهند
مهر باران تابستان
فراموشي پاك كني كه پاك ميكند سطر هاي بيهوده را
و شوق نوشتن يك شاه بيت
در دستان تو مهار شده اند
چون جرقه اي در كبريت
آتش بزن اوراق هويت ام را
پاره كن شعر هاي كم قيمتم را
محكم نگه دار دست ياري ات را
بايد كه بر خيزم
كه سر انگشتانت
نوبرانه اي از فصل آغاز است

Tuesday, June 20, 2006

دفتر نقاشی من


اگر دنیا
به وسعت دفتر نقاشی من بود
شاید این نردبان هم میتوانست
ما را به بهشت ببرد
اگر طوفان
آرامش سنگ را میفهمید
شاید قایقهای کاغذی هم
میتوانستند از اقیانوس رد شوند
یا اگر زندگی
قصه ای از قصه های مادر بود
شاید تو
شاید من
برای آشتی دستهامان
راه دور نمیرفتیم
نبش گور نمیکردیم
یا شاید اگر درخت
در پائیزهم شکوفه می کرد
یا چشمه خشک نمیشد
ما خرمالو ها را
تنها برای خود جمع نمیکردیم
سبدی هم
به رهگذرها میدادیم
اما دنیا لج کرده
و روی حرفش ایستاده است

Wednesday, June 14, 2006

بر شیشه ای بخار آلود


بر شیشه ای بخارآلود نوشتم
و فرار کردم
میدانی چه نوشتم؟
اسمم را
و اسمت را
و یک "و" میانشان
شاید دست رهگذری
یا شاید آفتاب
محوش کند
همه اش را
یا قسمتی را
اما خدا هم نمیتواند
لذت نوشتنش را محو کند
پس من
باز هم خواهم نوشت
اسمم را
و اسمت را
و تنها یک "و" میانشان

Wednesday, November 16, 2005



ما
مست از آزادی و آرزو
بی مرز و بیقرار
در کوچه باغهای فریفته از بوی مریم
سبکبال می رفتیم
و انگار
گوشهایمان را گرفته بودیم
وقتیکه تو فریاد می زدی
"آوارگی سرانجام چلچله هاست"

Tuesday, November 08, 2005

هفت

مجله هفت دو شعر از من را در شماره آخرش در قسمت کارگاه چاپ کرده است.ممنونتان هستم اگر هفت را خواندید اینجا برایم کامنت بگذارید