اتاقی از آن تو

حالا که کفشهای قرمزت را
کنار این فرش بی رنگ و رو جا گذاشته ای
اشیائ کودن این اتاق هم فهمیده اند
که تو باز خواهی گشت
لیوان چای که انتظار می کشد لبهایت را
چوب رختی که با پالتوی تو شیک می کند
و صندلی که تنها افتخارش این است
که سبکی تحمل پذیر تو را
تحمل کرده است
کنار این فرش بی رنگ و رو جا گذاشته ای
اشیائ کودن این اتاق هم فهمیده اند
که تو باز خواهی گشت
لیوان چای که انتظار می کشد لبهایت را
چوب رختی که با پالتوی تو شیک می کند
و صندلی که تنها افتخارش این است
که سبکی تحمل پذیر تو را
تحمل کرده است
حالا این مداد هم در دستهای من
در جستجوی شعری عاشقانه بی قراری می کند
این شعر که باید بدوی باشد
این را برگ سرخ گلدان به من گفته است
بدویتی که می دانم هر چه زور بزنم
به پای آن لحظه نخواهد رسید
که لبهای من پیدا میکند
دندانهای تو را




